سلام علیکم.

بعد از پنج سال و نیم دوباره دست به نوشتن میزنم . اینکه چرا بعد از این همه مدت دوباره مطلبی رو میخواهم آپلود کنم نشان از اهمیت موضوع داره.

-------------------

ساعت حدود سه بود که رسیدم تو سالن به محض رسیدن تو سالن دیدم یکی از بروبچ انتظامات سالن داره من رو صدا میکنه کنارش یکی از دوستای قدیمی ام بود از میله های سالن پریدم پایین و رفتم کنار سکو بعد از سلام و احوال گفت من ریش هام رو زدم الان کنار سن خجالت میکشم میشه چفیه تو بدی تا من بندازم تو خودت ریش داری من هم چفیه داشته باشم .


اولش نمیخواستم بدم بعد دیدم اصرار می کنه راضی شدم چفیه رو دادم و خودم رفتم تو جمعیت با اون حالی که میتونستم همونجا واسم و حتی کنار سن بمونم اما ترجیح دادم که دور سن حتی به اندازه ی یک نفر خالی تر باشه

خلاصه خیلی معطل شدیم تا کم کم دیگه نزدیک ساعت شش بود جا برای وایسادن هم نبود چه برسه به نشستن جمعیت موج می خورد که نا گهان شور عجیببی از سمتی که فکرش رو نمیکردیم ایجاد شد چون خانومها روی سکوها سمت چپ بودن اونها اول دیدن و فریاد میکشیدن .

آره انتظار به سر رسید مردی از جنس حماسه پا به سالن گذاشته بود.


دکتر سعید جلیلی

حرفهای زیبایی زد

اول صحبت ها اون دوستی که چفیه من رو گرفته بود و جزو حلقه محافظت آقای جلیلی بود چفیه من رو روی دوش آقای دکتر جلیلی انداخت.

بعد از سخنرانی بدنبال اون بنده ی خدا گشتم پیداش نکردم سالن که خلوت شد و فقط بروبچ وایساده بودن تا توی جمع آوری وسایل کمک کنند دیدم بهم ریخته و ژولیده داره میاد گفتم سلام چفیه ی من چی شد؟

گفت مگه ندیدی انداختم رو دوش دکتر . بعد گفت دیگه نفهمیدم چفیه ات چی شد ...

موقع خروج آقای دکتر مردم برای نزدیک کردن خودشون به آقای دکتر روی سن رو شلوغ میکنن و بروبچ از جمله این دوست ما برای سلامتی دکتر نگران میشن میان از پشت سن ایشان رو از سالن خارج کنن که این دوست مون میافته و مردم و آقای دکتر و ... همه از روی سرو کله ش رد میشن.

آقای دکتر به سلامت از سالن خارج شد ولی این دوست ما عینکش شکسته بود و دک و دنده اش هم به شدت ضرب دیده بود.


خلاصه تو عکسهای مشهد هرجا چفته رو دوش دکتر دیدید یاد من هم باشید.

-------------------

پی نوشت : یکی از علتهایی که این پنج سال و نیم دست ودلم رو از نوشتن بازمیداشت و هنوز هم سنگینیش رو حس میکنم ، فوت ناگهانی پدرم (رحمه الله علیه) بود که بزودی با گذاشتن چندتا خاطره از ایشان شما رو با این گوهر از دست رفته آشنا میکنم.