تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

دل نگاره های یک انسان

سلام ؛ اول کلام


بطور اتفاقی تلوزیون رو زدم شبکه آموزش و چون داشت داستانی از زندگی پیامبر ص قبل از بعثت نقل می کرد بصورت کارتونی دخترم گفت بابا برنامه کودکِ عوضش نکن من هم مجبور شدم داستان را ببینم و بعد از چند لحظه از شدت خشم نمی دانستم چکار کنم نمی دانید چه دروغها و چه افترا ها به پیامبر صل الله علیه و آله وسلم زدند چه داستانهایی از خودشان در آورده بودند و من رو بیاد روایات جعلی وهابیها انداختند که برای تقدیس خلفای اول و دوم چون مقام آن دو با سابقه شرک قابل مقایسه با پیامبر صل الله علیه و آله وسلم نیست داستانهایی جعل کردند تا در آن پیامبر صل الله علیه و آله وسلم را مانند خودشان انسان عادی معرفی کنند و بگن که فرقی مابین آنها غیر از وحی نیست.
---------------------------
خلاصه داستان : پیامبر بخاطر فرار از طعن دوستان مشرکش! قصد می کند که به مجلس فسق و مجلس حرام وارد شود ( قبل از رسالت ) گوسفندانش را به کسی می سپاردو دوان دوان وارد شهر می شود ولی بعد از رسیدن به شهرخستگی بر او چیره می شود خوابش می برد. این نه یک بار چند بار اتفاق میافتد تا پیامبر متوجه شود که خدا نمی خواهد او در اینگونه مجالس شرکت کند.
 
در نقل این داستان در هر جمله یک بار نام حضرت خاتم صل الله علیه و آله وسلم را بدون هیچ قیدی مرتب ذکر می کرد و کاملا بی شرمانه خطاب می کرد محمد فلان کار را کرد ،محمد خوابید ،محمد بیدار شد .... که من حتی با این وقاهت برادرم را صدا نمی کنم چه رسد به پیامبر صل الله علیه و آله وسلم.
--------------------------
به نظر شما آیا نقل این داستان ها سندی دارد؟
چطور می شود که مسیح در روز اول تولد خودش میداند که به پیامبری خواهد رسید ولی حضرت خاتم الانبیاء ص در جوانی هم هنوز متوجه نشده و قصد حرام میکند و اگه خدا جلوش رو نگیره با کله طرف محفل انس با شیاطین میرود؟
چطور میشود کسی که هنوز حضرت آدم خلقتش کامل نشده پیامبر بوده نداند که خدا دوست ندارد او را در مجلس فسق ببیند و فقط برای فرار از طعن دوستان ناباب! خود تن به همچین ذلتی بدهد؟

 
وقتی تلوزیون جمهوری اسلامی این چیزها را پخش می کند چرا به سازنده کارتون هلندی توهین می کنند او که همکارشان است؟

او چگون پیامبری است که برای انجام گناه اصرار دارد و برای انجام آن گناه مقدماتی مثل سپردن گوسفندان به دیگری ، دوان دوان آمدن تا شهر و و و را انجام می دهد.
یک جمهوری اسلامی داریم یک تلوزیون داره یک شبکه آموزش داره هزار ها میلیاد تومن هزینه داره اما یک آدم محقق و مسول با فکر نداره ؟ داره ؟

این همون پیامبریه که اگه چند وقت بهش وحی نرسه با خودش میگه شاید جبرئیل بر آل خطاب نازل شده!!!!
این همون پیامبریه که برای دیدن محفل مطرب ها همسرش رو کول میکنه و تشویقش میکنه !!!!!
این پیامبری که توی شبکه آموزش معرفی میشه هیچ ربطی به پیامبر شیعه نداره.

آموزش وهابیت با پول های کشور شیعه واقعا که...

وقاهت هم حدی دارد.
-----------------------------------------------------------------------
استناد :
http://iransima.ir/Calendar.jsp?code=94
بین تاریخ یکم تا شانزدهم فروردین حدود ساعت ۱۹:۲۰ برنامه ای با نام {زندگی پیامبر به روایت نقاشی } خودتان ببینید و قضاوت کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:39  توسط عبدالرحمن  | 

سلام ؛ اول کلام

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

هیات اینترنتی محبان الحسین علیه السلام

قرار شد توی این هیئت هرکسی حرف دلش رو در مورد واقعه عاشورا بزنه وخیلی تشکر میکنم که یک روز رو هم برای شنیدن حرف های من قرار دادید احساس خادم بودن در هیئت محبان الحسین خیلی احساس جالب و پر افتخاریه.

 

اما ...

خیلی وقته که من مثل همه توی سالروز عیدهای مذهبی خوشحال نمیشم.

خیلی وقته که من مثل باقیه نمیتونم خوشحالی کنم.

خیلی وقته که توی عزاداری هم نمی تونم مثل باقیه باشم.

خیلی وقته که دوست دارم آرزوهام همه محو شن و جز یک آرزو آرزوی دیگه ای نباشه.

 

نمی تونم تاریخ دقیق شروع این گونه افکارم رو به یاد بیارم ولی مثل اینکه خیلی وقته نمیتونم مثل باقیه باشم.

 

طرز فکر من به واقعه کربلا عوض شده دیگه اون رو یک واقعه صرفا سخت و جانکاه نمیدونم خیلی چیزا هست که غیر از غم و اندوه و آه میشه در این واقعه دید.

حتما یک چیزایی هم بوده که حضرت زینت سلام الله علیها می فرمایند : " ما رایت الا جمیلا "

این چیزهای قشنگ چی بوده ؟

 

در کربلا همه چیز در اوج است ، شهامت در اوج ، شجاعت در اوج ، رضایت در اوج ، فداکاری ... حتی ظلم هم در اوج است ، شکم ها انباشته از حرام است ، گوشها برای شنیدن حقیقت کر ، صدای هلهله برای نشنیدن حرف حق در اوج است همه همه همه در اوجند چه خوب چه بد همه در اوجند .

 

آنکه آخرت را بر دنیا گزیده آنچنان در اوج انتخاب است که حاضر است برای حفظ این انتخاب صورتش را جلوی تیر دشمن ببرد. و آنکه دنیا را گزیده حاضر است سرور جوانان بهشت را به خاک و خون بکشد تا به جوی استبل های شهر ری برسد. آن یکی معلم قرآن خود را آنچنان از پشت با نیزه هدف قرار میدهد که گویا بهترین عمل خویش را انجام میدهد و آن نوجوان رشید آنچنان زیبا و در اوج ذکاوت سردار کهنه کار حریف را دو شقه میکند که آدم بی اختیار به این نهایت ذکاوت مبهوت میشود.

 

------------------------------------

 

و اما اصل مطلب :

خیلی دوست دارم توجه شما خواننده محترم رو به یک مطلب جلب کنم. با یک سوال شروع میکنم.

از نظر تفکر مادی بزرگترین خطر و تهدید برای یک انسان چیست؟

فکر کنید اسحله ای روی شقیقه یک فرد مادی گرا گذاشتید او آیا حاضر میشود پول و سرمایه اش را بدهد آیا حاضر است با اعترافاتش آبروی خودش را بریزد ... بله او همه چی را از دست میدهد چون میخواهد جان خودش را حفظ کند.

حالا برعکس فکر کنید . فکر کنید بزرگترین تهدید از نظر یک انسان مادی چه چیزی میتونه باشه تهدید مالی ، نه . تهدید به آبرو ریزی ، بزرگه و لی بازهم نه . تهدید جانی ، بله . جان و عمر یک انسان در تفکر مادی ارزشمندترین است برای همین همیشه انسان مادی به اسلحه ، زور و تهدید جانی برای پیش برد اهدافش متوسل میشه ، برای همینه که یزید و یزیدیان برای رسیدن به اهدافشان جان مخالفینشون رو هدف میگیرند چون در تفکر آنها چیزی بالاتر از جان نیست.

 

حالا این تفکر را در مقابل تفکر اسلامی بگذارید ، رفتار معصومین و پیشوایان ما میگوید که حتی اگر بعد از سه روز روزه گرفتن و افطار نکردن اگر اسیری به درخانه آمد و گفت غذا او را به جان خود مقدم بداری و او را سیر کنی و خود بازهم با آب افطار کنی.

جان در مقابل پایداری درخت اسلام در مکتب ما هدیه ناقابل است بزرگترین چیز است که هدیه میتوان کرد ولی باز درمقابل او که از همه چیز بزرگتر است حتی از وصف شدن هم بزرگتر است دیگر این جان در زیاد مطاع بزرگی نیست اما انسان از این ارزشمندتر ندارد که تقدیم کند.

 

کمی فکر کنید .

.

.

.

.

.

حالا بریم کربلا

.

.

.

میدونی چرا کشتند ولی آب ندادند؟

چرا کشتن سیرشان نکرد سرها را نیز بر نیزه کردند؟

میدانی چرا باز هم سیر نشدند و علاوه بر نیزه و شمشیر سنگ هم زدند، هلهله هم کردند؟

چرا آنان سیر نمیشوند چرا اسب ها را برای تاختن بر اجساد آماده میکنند؟

این چیه که اتش آنان رو از بین بردن جلوه خوبی ها کم نمیکنه؟

.

.

.

من فکر میکنم وقتی آنها بزرگترین تهدیدشان یعنی تهدید به کشتن را عملا با چنگ دندان نشان دادند ولی طرف مقابل تهدید به مرگ را فرصت قلمداد میکند و کشته شدن را بدترین سرنوشت که نه بلکه بالاترین مقام میداند عملا آن همه لشکر همه شکست می خورند .

لشکر عمر سعد ( لعن خدا و ملائکه بر او و همراهانش باد ) عملا خلع سلاح شدند و هر کار کردند دلشان خنک نشد آنان میخواستند ببینند که طرف مقابل کمی ترسیده یا کمی متزلزل است تا به خودشان دلداری بدهند که راهشان درست است اما آنها کودکشان نیز مرگ را شیرین تر از عسل میداند و بزرگترشان شب قبل از شهادت را به شادمانی میگذراند غلامشان احساس میکند آزادترین است و سرورشان راضی ترین بنده خدا .....

 

ما رایت الا جمیلا

پیروز شدگان شادمان صحنه کارزار را به سمت معبود ترک می کنند و باقی ماندگانشان با سربلندی به پایمردی آنان میبالند. مغلوب شدگان هراسان ، نگران ، لرزان ، نا امید و مستاصل، نمیداند چه کند که نشان دهد مغلوب نیست، آیا خیمه آتش بزند، اجساد مطهر را با سم اسب لگد مال کند، کودکان را و یتیمان را سیلی بزند، چگونه اثبات کند که او مغلوب نیست چگونه دل خودش را به چیزی خوش کند او عقبا را فروخته او ... هرچه میکند آخرش هم نمیتواند احساس پیروزی کند .

او و تمام باورهایش خار شدند، او تحقیر شده کسی به او و جلالش احترام نگذاشته، حرف او را کسی محترم نداشته، ... او شکست خورده.

 

--------------------------

شب هفتم هیئت محبان در وبلاگ نرگس بورونی است.

---------------------------

 

التماس دعا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:19  توسط عبدالرحمن  | 

سلام ؛ اول کلام

از همه ی دوستانی که من رو راهنمایی کردن ممنونم.

چند نکته ناگفته :

۱- اون زمان که من مهدی خ رو نفرین کردم سن و سالی نداشتم تازه مگه اون خدا بیامرز برای من اعصاب گذاشته بود که چیزی غیر از نفرین یادم بمونه. یعنی می خواهم بگم که کم تجربگی و فشار زیاد روحی باعث چنین حرفی شد.

۲-  من چند روز قبل از نوشتن متن قبلی یعنی حدود دوماه پیش متوجه فوت مهدی شدم و تا آن زمان هنوز خودم هم نمی دونستم که ایشان دستش از زمین و آسمان کوتاه شده.

۳- من از سال پیش (یک سال قبل از اینکه بفهمم مهدی واقعا مرده) رفتم پیش استاد و گفتم اگه میشه مبلغ رو بگید تا خودم تصویه کنم.

۴- بهترین راهنمایی رو دوست خوبم میرزا کرد و من تقریبا مو به مو گفته هاش رو پیاده کردم و به حمد الله موفق شدم.

۵- الان که دارم این نوشته رو مینویسم تقریبا بیست روزی هست که ایشان دینی به گردنش نیست و تازه خودم هم اون رو بخشیده ام.
 
۶- علت نوشتن متن " نفرین " گرفتن راهنمایی بود که به حمد الله همگی خوب عمل کردید و من هم به بهترین راهنمایی شما دوستان عمل کردم. امیدوارم خدا از سر تقصیرات همه ما بگذره و توفیق رضایت گرفتن رو قبل از سفر آخرت به من عطا کنه.
 
۷- ان شاء الله عنوان پست بعدی "قلت عملایی( غلط املایی)" خواهد بود.
 
 
بازهم از راهنمایی های خوبتون ممنونم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:42  توسط عبدالرحمن  | 

سلام ؛ اول کلام

الان یک چند ماهی میشه که چیزی ننوشتم خیلی دلم برای نوشتن و همچنین خوندن کامنتهای دوستان تنگ شده بود . اما هر دفعه یک کاری پیش میامد که نمیشد.
اما این دفعه میخواهم برای شما خاطره ای رو تعریف کنم که یک جورایی همیشه توی ذهنم لگد میزنه و نمیتونم آرومش کنم .

اصل ماجرا :
توی سالهای ۷۷ و ۷۸ من و یکی از دوستان خیلی خوبم ؛ به نام مهدی خ ؛ برای اینکه دانشجوی شبانه بودیم و برای اینکه هردو از خانواده مرفحی نبودیم تصمیم گرفتیم درست جلوی در دانشگاه بیرجند یک مغازه تایپ تکثیر بزنیم . این مغازه برای من خیلی خاطرات تلخ و شیرین داره اما همه ی آنهارا ندیده میگیرم تا این یکی رو بگم. در ابتدا مهدی قرار شد پرینتر بخره من هم کامپیوتر سایر هزینه ها هم شریکی توی شهر بیرجند دوتا از استاد های ما یک شرکت داشتند و کار خرید و فروش هم انجام میدادند مهدی به من گفت بیا برو پیش استاد خ و یک پرینتر ازش بخر بعد من پولش و قسطش رو میدم
گفتم چرا خودت نمیخری گفت چون فلانی بامن لجه و اگه برم به من نمیده ولی تو چون شاگرد زرنگ کلاسی اگه بری به تو هیچی نمیگه که هیچ بدون چک هم قسطی حساب میکنه.
همینجور هم شد آقای استاد خ چون به من اعتماد داشت این کار رو کرد اما مهدی قسط هاش رو نداد این گذشت شراکت ما بعد از روشن شدن چهره واقعی مهدی برای من که چقدر خائن است بهم خورد در موقع جدایی اون گفت تو کامپیوتر خریدی همون رو بردار من هم پرینتر خریدم همون رو برمی دارم و من بازهم بخاطر نون و نمکی که باهم خورده بودیم بهش اعتماد کردم اونم پرینتر رو برداشت و برد سبزوار (شهر خودشون)

خلاصه موقع تصویه حساب دانشگاه من چون پژوهشگر نمونه دانشگاه بودم و همچنین توی قائله سال ۷۶ انجمن اسلامی دانشگاه بیرجند بین برو بچ مذهبی شناخته شده بودم به عنوان یک بچه درس خون پژوهشگر مذهبی تقریبا همه من رو توی دانشکده مهندسی میشناختن. اما استاد خ توی سالن ورودی آزمایشگاه کامپیوتر وقتی برای امضا گرفتن رفتم پیشش گفت { همین شما بسیجی ها ، شما بچه مذهبی ها ، شما ها که پرراهنتون رو روی شلوارتون مگذارید شما ها سر من رو کلاه گذاشتید مال من رو بالا کشیدید ووو }
شُـکه شدم نمیدونستم چکار کنم هرچی براش توضیح دادم اونی که پرینتر رو برداشته و برده مهدی است نه من و اون بوده که در اصل پرینتر رو خریده قانع نشد و حرف های من رو باور نکرد .

من که همیشه حتی برای منفت خودم هم دروغ نمیگفتم خیلی بهم سخت اومد و از همه بیشتر توهینش به بسیجی ها و بچه مذهبی ها برام گرون تموم شد چون خودم رو توی توهین به اونها دخیل میدونستم.
با اون حالی که اصلا پولی برای این کارها نداشتم ولی اکثر پولهام رو برا پیداکردن مهدی توی باجه های تلفن راه دور خرج کردم هروقت زنگ میزدم مغازش میگفتن از مغازه رفته بیرون و هروقت زنگ میزدم خونه میگفتن از خونه رفته بیرون یا هنوز نیامده خلاصه بعد از چندین نوبت تلفن آخرش یک بار باهام حرف زد گفت برو به استاد خ بگو برگه تصویه حساب ؛مهدی خ؛ رو نگه داره و مال خودت رو امضا بگیر وووو ولی استاد خ زیر بار نرفت آخرش هم با وساطت آقای پروفسور پویان ،استاد خ حرف من رو باور کرد اما اوج خیانت مهدی به رفاقتمون اونجا بو که وقتی برای تصویه حساب اومده بود به بیرجند راست رفته بود به استاد خ گفته بود مگه تو پرینتر رو به من دادی که حالا پولش رو از من میخواهی عبدالرحمن دروغ گفته و میخواسته سرت رو کلاهبگذاره اونهم مجبور شده بود چون سندی برای بدهکاری مهدی جز گفته های من نداشت بگذاره اون بره ...
من وقتی این رو شنیدم که مهدی چه خیانتی به من کرده از ته دل نفرینش کردم
بچه ها میگفتن یک پاش بر اثر تصادف لنگ شده . و من گفتم خدایا لنگ شدنش رو که فهمیدم الهی بمیره ...
------------------------------------
میدونید اون چند وقت بعد آنچنان با ماشین دیگه ای تصادف میکنه که بدنش تکه تکه میشه .
------------------------------------
حالا سالهاست از اون ماجرا میگذره ولی من هنوز هم نمیتونم ببخشمش یک راهی به نظرم رسیده نظر شما چیه که به خانوادش خبر بدم و شرط کنم اگه استاد خ و دو تا شریک دیگش اعلام رضایت کنن من هم اون رو خواهم بخشید ؟
---------------------------------------------------------
بعد از دو روز که این متن رو آپدیت کردم بعضی از دوستان تذکراتی دادند که باعث شد من این متن رو کمی ویرایش کنم و اما مطلب مهمتر اینه که خیلی از دوستان میگن من اون رو ببخشم
دوستان دقت کنید من اگه اون رو ببخشم و خانواده ایشان رو بیدار نکنم دین حق الناس گردن اون میت میمونه و من میخواهم با گذاشتن این شرط هم خودم اون رو حلال کرده باشم و هم حق الناس رو از گردنش بردارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:39  توسط عبدالرحمن  | 

 

سلام ؛ اول کلام

من فکر کنم هر دفعه باید یک عذر خواهی انجام بدم چون خیلی دیر به دیر دارم آپلود میکنم . البته یک بهانه کوچک من برای دیر آپلود کردن همین لینوکس هست که چون توی ایران زیاد جا نیافتاده همه سرویس دهنده های وبلاگ هم خودشون رو با ویندوز هماهنگ کردن و کار کردن با این صفحات توی لینوکس خالی از اشکال نیست .

خوب بگذریم ، خیلی وقت بود که میخواستم یک بخش زیر هر پست رو به دخترم و شیرین زبانیهاش اختصاص بدم ولی هر دفعه برای جلوگیری از طولانی تر شدن متن از نوشتنش منصرف میشدم ولی دیشب یک حرفی زد که دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و خیلی ذلم میخواد بنویسمش.

دیشب داشت با یکی از بچه های فامیل توی اتاق بازی می کرد من که نمیدیدم چه کار می کرد ولی صداش رو شنیدم که گفت " خدا لعنتشون کنه ایشالله بمیرن " بعد از چند دقیقه که از اتاق آمد بیرون گرفتمش توی بغلم و بوسیدمش و به نرمی گفتم دخترم من دوست ندارم حرف های زشت بزنی برای چی گفتی که خدا لعنتشون کنه ... با یک لحن ناز و قشنگ گفت نـــه من که ... ( از توی بغلم بلند شد و رفت توی اتاقش و با یک کتاب برگشت) من که به کسی نگفتم من به اینا گفتم که خدا لعنتشون کنه ... کتاب رو باز کرد دیدم کتاب شعر حضرت فاطمه ( سلام الله علیها ) ست روق زد و ورق زد تا به عکس دونفر رسید که در خونه رو آتیش زده بودن و و و ... با دست نشونشون داد و گفت من اینا رو گفتم خدا لعنتشون کنه که در خونه حضرت زهرا رو آتیش زدن بعد هم با دستش کوبید رو عکساشون و گفت با اینا بود با اینا...

نمی دونید چقدر ذوق زده شده بودم گرفتمش توی بغلم و غرق بوسش کردم .

دخترم سه سال و نیم داره و اسمش فاطمه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:54  توسط عبدالرحمن  | 

 

سلام ؛ اول کلام

اول اجازه بدید به خاطر تاخیر در آپلود از همه شما دوستان عذر خواهی کنم.

خوب دوستان از لینوکس توزیع Ubuntu بگم یا از دیدار با رهبری یا از رفتن به تهران و از چی بگم؟

توی اینها دیدار با رهبر از همش بهتر بود چه کیفی داشت رهبر رو از حدود ده متری ببینم چقدر خوب بود گفتم که یکی از مسئولین برگذاری بودم من در موقع سخنرانی ۲۸ساعت بود که نرفته بودم خونه و بعد هم رکورد به ۳۶ ساعت که رسید، رفتم خونه روز بعد هم ساعت ده آمدم سر کار هرچند برام مرخصی تشویقی رد کرده بودن .

رهبر عزیزتر جانم توی این جلسه از لزوم تعیین معیار های پیشرفت در مقیاس های بومی و اسلامی صحبت کردند و تدوین آن را از جامعه دانشگاهیان ایران خواستار شدند . خوب که فکر کنی می بینی آقا به نکته ای اشاره کردن که واقعا سر منشع تمام وابستگی هاست و اگه این منشور تنظیم بشه و به اجرا برسه اون روز، روز شروع انفصال از وابستگیه.

 جاتون خالی.

 خوب تهران رفتن هم ماجاجرایی بود چند تا نکته نظرم رو خیلی جلب کرد اول: مسئولین برگذاری همشون جوون های به قولی تهرانی ها بچه مثبت بودن ظهر وقتی آمدم نماز بخونم دیدم بروبچ برگذارکننده پشت سر یکی شون دارن نماز میخونن من هم اقتدا کردم دوم: توی کل دعوت شده ها و تمام حاضرین دو سه تا جوون بدون محاسن و یکی دو تا خانم بدون چادر ( با حجاب متعاف ) بود که بازهم از چهرشون همون بچه مثبتی داد میزد خیلی جالب بود با خودم گفتم یعنی ما توی مانتویی ها و بچه ژیگولی ها مخترع و مبتکر و طراح و ایده پرداز نداریم ؟؟؟؟؟ سوم : آقای رئیس جمهور در بلاروس تشریف داشتن و نیامدن و بجاشون آقای داوودی معاون اول رئیس جمهور آمدن. چهارم :تعداد افرادی که روی سکو جایزه ی خودشون رو گرفتن تقریبا سه دهم افراد مدعو بود برگذاری خیلی ضعیف و هماهنگی ها کاملا معلوم بود که انفعالی است و نه برنامه ریزی شده .

جاتون خالی

اما از برکات این سفر بگم که - اول : با آقای حاج علی اکبری رئیس سازمان ملی جوانان رو در رو صحبت کردم و نظراتم در مورد روشهای حمایت از نخبگان مورد توجهشون قرار گرفت قراره که طرحی که به نام " مقدمه ای بر جنبش نرم افزاری " سال ۸۴ نوشته بودم برای ایشان فکس کنم. دوم : یک رفیق پیدا کردم بنام سید سعید که خیلی برام جالب بود قضیه دیدار بو علی سینا و ابو سعید ابوالخیر تکرار شد هرچی که من از دیدگاه عملیاتی توی ذهنم بود اون از دیدگاه حقوقی پیگیر بود و اینهمه تطابق اندیشه برام خیلی جالب بود. سوم : بعد از دو روز دوری از مشهد دلم برای حرم تاپ تاپ می کرد وقتی قطار داشت به شهر میرسید دیگه نمیتونستم دوری رو تحمل کنم به محض رسیدن به سرعت خودم رو توی حرم رسوندم و یک نفس راحت کشیدم.

جاتون خالی.

و اما Ubuntu این یک کلمه آفریقایی هست که به معنی "خواستن حقوق برابر برای دیگران" است اگه یادتون باشه توی فیلم نلسون ماندلا از این کلمه زیاد استفاده می شد.

حالا این نسخه از لینوکس بسیار آسان نصب میشه و بسیار کارایی آسانی داره خیلی شبیه به ویندوزه و کاربران بی اطلاع از لینوکس هم میتونن ازش استفاده کنن هرکی هم خواست من می تونم کتابش رو براش ایمیل کنم. اگه DVD ی اون رو از توی بازار تهیه کنید بعد از نصب کمتر احتیاج به دستورات نوشتنی پیدا می کنید و تمام ابزار هاتون رو از توی همون لوح فشرده نصب می کنید و مثل من دیگه نمی خواهد توی اینترنت آپدیت بشید البته برای من این جوری بهتره. امیدوارم به اندازه ی کافی توضیح داده باشم.

ان شاء الله امام رضا علیه السلام همه ی شما ها رو به مشهد دعوت کنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 18:11  توسط عبدالرحمن  | 

سلام ؛ اول کلام

من از شما خواننده محترم بخاطر تاخیر در نوشتن عذر میخواهم.

توی این چند وقته خیلی اتفاقات مختلفی برام افتاده یا قرار بیافته.

۱- مهاجرت به لینوکس:
دیگه داشتم وسوسه میشدم از ویندوز دل بکنم . خیلی این پا و اون پا کردم اما بازم دلم راضی نمیشد تا این که همین چند وقت پیش یکی از بروبچ یک توزیع جالب و خوب رو از لینوکس به من داد که خیلی خیلی کاربری خوبی داره و از همه لحاظ به ویندوز ارجهیت داره خوشم اومد و بعد از یکی دوروز که کارهام رو توی ویندوز جمع بندی کردم اون رو نسب کردم دیگه رفتیم که رفتیم .
خداحافظ WNDOWS سلام Ubuntu

۲- اساس کشی :
پسر صاحبخونه ی نازنینمون قصد کرد که بیاد توی خونه پدرش بشینه و چون فرزند سالاری الان بیشتر از پدر سالاری مد شده زور اون بنده ی خدا به پسرش نرسید و آخرش مجبور شدیدم خونه ی به اون خوبی و صاحب خونه ی خوبترش رو به خاطر یک هوس آقا از دست بدهیم ان شاء الله که به خیر و خوشی و خوبی توی اون خونه زندگی کنند ما که خیلی راحت بودیم . خوب این اول ماجرا بود آخرش هم دنبال خونه راه رفتن و اساس کشی و کارگر و بیاد و بره و خاور و بارگیری و اساس چیدن وووو و بالاخره یک خونه دیگه با یک صاحب خونه ی دیگه....

۳- دعوت مجدد به تهران:
اساس های توی جعبه داشت میرفت خسته و کوفته و تنها توی خونه دراز کشیده بودم ساعت ۴ بعد الظهر اصلا توقع زنگ زدن تلفن رو نداشتم - بفرمائید - آقای .... - بله - از بانک ایده مزاحمتون میشم میخواستیم دعوت نامه برای مراسم اختتامیه برای شما بفرستیم ... .
خیلی برام جالب بود اول اینکه بالاخره تصمیم گرفتند که کار نیمه تمام شون رو تمام کنن دوم اینکه اگه فقط دوروز بعد همچین تصمیمی میگرفتند من خونه ام رو عوض کرده بودم و مطمعنا اونها هم من رو پیدا نمی کردند.

۳- امکان دیدار با رئیس جمهور:
دفعه پیش که برای اختتامیه دعوت کرده بودند میخواستند خود آقای رئیس جمهور هم باشه و ایشان هم رفت سازمان ملل و قرار بهم خورد حالا احتمالا درست شده و هماهنگ کردند که دعوت مجدد کردند پس یادتون باشه اول خرداد اخبار رو خوب نگاه کنید ببینید عبدالرحمن رو میبینید یا نه.

۴- امکان دیدار با رهبر:
از اون مهمتر اینکه رهبر عزیز و مهربان و دوست داشتنی ایران قراره که توی محل کار ما حاضر بشه و خوبیش اینه که من هم یکی از دست اندر کاران اون جلسه هستم. واحتمال داره بتونم به یکی از آرزوهام که دیدن ایشان از نزدیکه برسم. آمین.

۵- دیدار بایکی از بروبچ وبلاگ نویس:
مشهد بودن این خاصیت رو داره که همه ی برو بچ وبلاگ نویس مذهبی هر چند وقت یک بار میان مشهد و هر کدومشون رو که بشه با من هماهنگ میکنن تا توفیق دیدارشون رو از دست ندم دیشب تونستم امیر آقا نویسنده وبلاگ اصحاب کهف رو ببینم وخیلی خوش گذشت جاتون خالی.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:38  توسط عبدالرحمن  | 

 

سلام ؛ اول کلام

عزاداری هاتون قبول        سال نو مبارک      امیدوارم سال خوش و خوبی را در پیش داشته باشید.

عنوان مطلب رو که انتخاب کردم با خودم گفتم هرکی این عنوان رو بخونه یاد سریال آیینه عبرت میافته که توی هر قسمت از اون سریال یک آدم معتاد ادب میشد یا ترک میکرد و.... خلاصه شما لطفا این جوری فکر نکنید تا من اصل مطلب رو بگم.

یکی از دوستان، از کامننتشان معلوم بود که خیلی به بازی یلدا معترض بودند و این بازی رو دوست نداشتند (هرچند ایشان هنوز دلایل خودشون رو نگفتن که البته هروقت بگن میشه فکر کرد و شاید هم حق با ایشان باشه ) ، به هر حال می خواهم بگم که چرا من این بازی رو نوشتم یا بعد از اون هم با مطلب فرصت سوزی به چند تا خاطره ام اشاره کردم؟ خاطرات و گذشته ی عبدالرحمن پر از عبرته من که به گذشته ی خودم نگاه میکنم با خودم میگم خداکنه که هیچ جوونی این اشتباهات رو انجام نده مثلان من برای هر جوونی که می خواد بره سربازی خاطره ی وقت تلف کردن خودم رو براش تعریف میکنم و ازش میخوام که سریعان بره سربازی و قال قضیه رو بکنه یا عین بچه آدم بشینه درسش رو بخونه تا قبل از سربازی بره دانشگاه و ... الی آخر.

خلاصه بگم خیلی دوست دارم که اشتباهاتم رو دیگران تکرار نکنن . این کار رو من با گفتن خاطراتم میکنم نه با نصیحت ونه با توسل به احادیث معصومین ع توی یک قالب خشک و بی استدلال بعد هم توقع داشته باشم همه از نصایح من استفاده کنن بلکه دوست دارم از تجارب عینی خودم بگم تا شنونده یا خواننده خودش برای خودش استدلال کنه و راه خودش رو پیدا کنه.

بد میگم؟ شما بگو من بد میگم؟

در آخر هم می خواهم یک خاطره بگم .

مقدمه : خیلی ها از جوونهایی که من رو میشناسن برای مثلان انتخاب رشته دانشگاه یا انتخاب شغل یا .... میان و با من مشورت میکنن از همون ابتدا که این درخواستها به من میشد من به همه میگم علاقه مهمتر از پول و موقعیت اجتماعی و بازارکار و این حرفهاست به چه کار / رشته علاقه داری برو دنبال همون حالا چرا ؟

یک بار من بین علاقه و پول گیر کردم پول رو انتخاب کردم به اون که نرسیدم از اون یکی هم موندم.

بعد از اینکه از جشن بزرگداشت روز پژوهش آمدیم بیرون و من توی اون جشن به عنوان پژوهشگر برتر جایزه گرفته بودم دکتر پویان آمد پیش من و به من گفت :

فلانی بیا فاز دوم همین پروژه رو دست بگیر همینجا ( بیرجند ) بمون، باهم این رو تمومش کنیم من هم کمکت میکنم و و و ... گفتم آقای دکتر من به تازگی متاهل شدم باید برم مشهد برای خودم یک کاری دست و پاکنم تا بتونم نون دربیارم.

برگشتم مشهد  و با دوستم یک شرکت کامپیوتری زدیم بعد از یک مدت کوتاهی یک انسان نما آمد با عنوان سپاهی و جانباز و این حرفها دوتا کامپیوتر برداشت و متواری شد و ما هم باکله خوردیم زمین وام ازدواج من و دوستم و خیلی چیزهای دیگه رفت و من به مادرم و دوستم به پدرش  و به چند نفر دیگه حسابی مقروض شدیم چند سال طول کشید تا از اون مخمصه خلاص شدم و تونستم تمام طلب کارهام رو راضی کنم توی اون سالها و سالهای بعدش در مسیری که پیمودم دیگه هرگز نتونستم موقعیتی مثل اون پیشنهاد دکتر پویان پیداکنم.

همیشه با خودم میگم چرا پول رو با علاقه عوض کردم اگه به پیشنهاد دکتر عمل میکردم شاید بعد از مدتی میتونستم با کمک ایشان یک کارگاه صنعتی برای ساخت روباتهای تک منظوره درست کنم چیزی که هنوز هم اون ته ته های مخم برق میزنه و دوست دارم و از خدا میخواهم که روزی بهش برسم.

ببخشید که طول کشید.

شما بگید آیا خاطره گفتن به این منظور بده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 17:8  توسط عبدالرحمن  | 

 

سلام ؛ اول کلام

اول اجازه بدید به خاطر تاخیر در آپلود از همه شما دوستان عذر خواهی کنم.

فرصت سوزی یکی از عمده ترین فعالیتهای من توی تمام دوران عمرم بوده الان هم که دارم این مطلب رو می نویسم دارم یکی دیگه از فرصتهام رو دارم می سوزونم.

شاید با خودتون بگید آخه مگه میشه ؟ اونم آگاهانه ؟

به نظر شما اگه کسی آگاهانه فرصت خودش رو از دست بده بعداْ چه کسی رو توی عدم موفقیتهاش غیر از خودش رو می تونه ملامت کنه.

۱- گفته بودم که توی از درس های خوندنی و حفظ کردنی چقدر بدم میاد ( گاف دوم در پست قبل ) سال سوم دبیرستان خرداد ماه امتحان تاریخ آخ که چقدر برام زجر آور بود روز قبلش توی اتاق خودم کتاب گرفتم دستم آمدم بخونم دیدم عمراْ نمیتونم نگاهش کنم یک لگد محکم زدم زیر کتاب و خوابیدم فردا صبحش توی امتحان برگه سوالهای ساده ترین امتحان تاریخ در تمام تاریخ رو جلوی من گذاشتند اما دریغ از یکی دوتا جواب درست. اون سال فقط از تیترهای درشت کتاب سوال آمده بود که کلاْ بی سابقه بود. توی اون امتحان من نمره ی ۲ گرفتم اما نمره ی هیچکس غیر از نمره ی من زیر ۱۸ نبود. ( البته ناگفته نمونه که شهریور قبول شدم اما هیچی دیگه اون یکی  نمی شد. )

۲- داداشم سرباز بود و من برای هیچ و پوچ فقط برای کمی فرصت بیشتر قبل از سربازی رفتم دفترچه ی آماده به خدمتم رو با توجه به تبصره نمی دونم چند ماده ۱۴۸ یک روز بعد از اتمام خدمت داداشم گرفتم با اون حالی که اصلاْ هیچ کار مهمی نداشتم نه شغلی نه درسی نه زن و بچه ای هیچ و پوچ بعد هم رفتم گلپایگان توی کارخونه ی ایران دوچرخ قسمت ریخته گری مشغول شدم. هنوز مُهر ماده ی ۱۴۸ خشک نشده بود که پیام عفو رهبری برای کسانی که دو برادر در خدمت باشند آمد و اونهایی که مثل من بودند معاف شدند ولی من معاف نشدم چون قبل از عفو رهبری از ماده ی ۱۴۸ استفاده کرده بودم.

۳- سال ۷۵ کنکور توی رشته ی دلخواهم یعنی هوا فضای شهید ستاری تهران قبول شدم رفتم که کارهاشو انجام بدم دیدم که دیپلمم ناقصه و تمام نمره هام هست غیر از یکی اونم چی حالا نمره قرائت عربی . موضوع این بود که هیچ کس به من نگفته بود نمره ی امتحانهای شفاهی بیشتر از شش ماه اعتبار نداره و باید دوباره امتحان بدهم. من نرفته بودم دنبال نمره هام و مهلت شهریور هم گذشته بود و باید تا دی ماه صبر می کردم . تا یک امتحان شفاهی عربی بدهم. خلاصه شهید ستاری هم نشد.

۴- سال ۷۶ مرحله اول کنکور رو که امتحان دادم قبول شده بودم ولی مرحله دوم ۱۸ روز بعد از تاریخ اعزام دفترچه خدمتم بود. من هم مثل بچه های خوب سرم رو انداختم پایین رفتم خدمت ۱۰ رو همون اول مرخصی دادن شد هشت روز مونده به کنکور بازم مثل بچه های خوب پاشدم رفتم سر خدمت توی اون هشت روز اول آنچنان فشاری به ما به عنوان سرباز جدید آوردند که هرچی خونده بودم یادم رفت. وقتی با هزار حول ولا به ما مرخصی کنکور دادن رفتم و برگشتم نتیجه اش آمد قبول شده بودم اما چی کاردانی کامپیوتر رشته دلخواه و خوبی بود اما شبانه اونم بیرجند (آخرین انتخاب من در برگه انتخاب رشته ی ۱۰۰ عنوانی) .

فردای امتحان اومدم سر خدمت ولی یکی از بچه های هم خدمتی بعد از اونی که مرخصی ده روز رو داده بودن نیامد سر خدمت و یک هفته بعد از امتحان مرحله دوم آمد. میدونی سرگروهبان چقدر تنبیه ش کرد (برای اینکه ۱۶ روز خودسرانه به مرخصیش اضافه کرده بود ) یادمه سه بار دوید تا اون طرف میدون گاهی و برگشت شاید ده متری هم کلاغ پر رفت.میدونید چی قبول شد مهندسی الکترونیک شهید ستاری.

۵- بگذارید مثل دفعه ی پیش آخریش رو از مدل ۸۵ بگم. الان که من این نوشته ها رو دارم می نویسم روز آخر فرصت ثبت نام دانشگاه علمی کاربردی است من قبول شدم کامپیوتر ولی دامغان قبول شدم حالا دارم فکر می کنم آیا این همون فرصتی نیست که من سالیان سال است برای ادامه تحصیل دنبالش می گشتم آیا چند روز دیگه این رو به خاطرات تلخ فرصت سوزی هام اضافه نخواهم کرد.

----------------------------------------------------------

امام معصوم علیه السلام میفرمایند : فرصتها مانند نسیم می گذرند مؤمن باید خود را در مسیر این نسیم ها قرار دهد.

یک نتیجه ی دیگه :وقتی از این دنیا برم و دستم از همه چی کوتاه باشه توی اون وادی حصرت اونجا چکنم؟ وقتی من و امثال من فریاد میزنند خدایا مارو بدنیا برگردن قول میدیم که این دفعه کارهای خوب انجام بدیم و ندا میاد که نه دیگه فرصت تمام شده اون وقت چه کنم.

 یکی از دوستانم یک روز به من گفت فلانی تو ذهن خلاق و پویایی و نفس پژوهشگری داری فردای قیامت خدا از این قوه ی خلاقیتت هم می پرسه و باید جواب بدی.

بیایید قدر لحظه لحظه ی زندگیمان را بدانیم.

هرچی که به ذهنتون میرسه برای راهنمایی به من بگید لطفاْ

برای راهنمایی تک تک شما اهمیت قائلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:9  توسط عبدالرحمن  | 

 

سلام ؛ اول کلام

اول از همه از تمام دوستانی که مطالب هفتگانه رو دنبال کردند و من رو با راهنمایی های خوبشون کمک کردند تشکر می کنم.

و اما عبدالرحمن هم وارد بازی یلدا شد من توسط دوست عزیزم محمد آقای پوربخش به این بازی دعوت شدم همینجا اعتراف می کنم که خیلی دلم می خواست به این بازی وارد بشم ولی بدون دعوت نمی شد و حالا از این دوست عزیزم هم تشکر میکنم.

۱. مادرم به خاطر اینکه پدرم هیچوقت خونه نبود ( در بند ۲ توضیح می دهم ) خیلی روی درس و مشق ما حساس بود و همیشه می خواست ما توی فامیل مخصوصا فامیل پدری از همه سر باشیم. وضعیت اقتصادی عجیبی داشتیم و مادرم بادرایت خاصی زندگی رو اداره می کرد ما هم همیشه رو سفیدش می کردیم مادرم این قضیه رو این جوری به فامیل ثابت می کرد که همه ساله ما شهریور می رفتیم مسافرت تهران و تاپایان امتحانات شهریور هم بر نمی گشتیم اینجوری همه فامیل پدرم که تهرانی هستند در دیدارهای تابستانی متوجه می شدند که ما چهارتا ( سه برادر و یک خواهر ) هیچکدام تجدیدی نداریم.

من اولین تجدیدی خانواده رو توی سال اول راهنمایی ( سال ۶۶ ) به بار آوردم و از اون سال به بعد مسافرتهای تابستانی تق و لق شد.

۲. مادرم می گفت که من آرزو دارم پدرت شش ماه توی مشهد باشه و سر کار هم بره این یعنی پدر یا در مشهد نبود یا اگه مشهد بود بیکار بود برای همین پدرم در اوایل عمرم نقش خیلی کمرنگی داره و اکثر روزهای بچگیم رو که مرور میکنم بابام رو نمیبینم . خلاصه بابا توی هر دوسال یک بار بعضی سالها حتی بیشتر نمی آمد مشهد یک سال عید بابام مشهد بود و بعد ازظهر توی خونه دعوایی به پاشد بین من و داداش بزرگم خودم می دونم تقصیر من هم بود بابام از خواب بیدارشد و بدون اینکه تحقیق کنه ببین حق با کیه تسمه کمرش رو برداشت و رو به داداش بزرگم گفت چرا سر به سر بچه می گذاری و... خلاصه هنوز هم بخاطر اون کتکی که داداشم خورده ناراحتم و باخودم می گم چرا اونجا ( تقریبا شاید ۱۰ سال داشتم ) از هیبت بابام ترسیدم و جلو نرفتم بگم بابا تقصیر من بوده و رضا رو نزن. این رو هم اضافه کنم که تمام خاطرات عمرم رو که میگردم همین یک دفعه بابام کسی رو کتک زد. البته رضا زیاد کتک نخورد چون رفت یک جایی و تا مامان بابا رو آروم نکرد بیرون نیامد.

داداش رضا معذرت میخوام

۳. اون که اولین تجدیدی بود حالا باید یک دسته گل دیگه رو هم تعریف کنم . تابستان سال  ۷۰ برای سومین بار امتحانات شهریور رو شرکت کردم و دیگه قبح تجدید آوردنم با رکورد ۸ فقره شکسته شده بود نتایج رو که دادن دیدم از همه درسها قبول شدم غیر از دوتا ( جبر ۷ - علوم اجتماعی ۴ ) و جلوی اسمم با ماژیک قرمز نوشته بود مردود - توی مسیر رفتن به خونه رفتم یک مداد اتود و پاکن و این جور چیزها خریدم و خودم رو به اصطلاح آماده شروع مجدد کلاس اول دبیرستان کردم. وقتی رفتم خونه و خبر مردودی رو به مادر عزیزتر از جانم دادم صبر نکردم عکس العملش رو ببینم و سریعان از جلوی چشماش دور شدم و تا چند روز سعی کردم با مادرم چشم تو چشم نشم.

توضیح اینکه من از درسهای خوندنی بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بدم می آمد و می آید و درسهای استدلالی رو بیشتر دوست داشتم و اون سال هم از علوم اجتماعی مردود شدم درسی که همه ی شما شاید بیست شده باشید.

 ۴. شاید باورتان نشه ولی من تمام موفقیت های زندگی تحصیلی و پژوهشی خودم رو مدیون شر ترین و درسنخون ترین همکلاسی خودم باشم.

سال تحصیلی ۷۰ -۷۱ که من دوباره داشتم کلاس اول دبیرستان رو تجربه می کردم به اصطلاح چون دوساله بودم با بچه تنبل ها و شر های کلاس دمخور بودم ته کلاس می نشستم و منتظر چیزی بودم تا با دیگر دوساله ها به شر بازی بپردازم.

یک روز که درس جبر داشتیم و آقای سبزه بین ناظم دبیرستان بعد از مدت چند سال دوری از محیط تدریس به علت نبود دبیر جبر خودش کلاس جبر ما رو آمد توی اولین ساعت برگذاری کلاس جبر آمد اثبات کنه که منفی در منفی میشه مثبت اون وقت وسط استدلالش یک جا گفت خوب اینجا منفی در منفی میشه مثبت پس ... فرض ثابت میشه . یک دفعه دست من رفت بالا - گفت چیه - گفتم این فرض مسئله است شما نباید توی اثبات از خود فرض استفاده کنید - گفت منظورت چیه - دوباره توضیح دادم - نفهمید - گفت بیا پای تخته خودت اثبات کن - رفتم پای تخته و اون قضیه را با روش صحیح حل کردم - آقای سبزه بین از طرفی کم آورده بود و از طرفی نمی خواست توی ذوق من بزنه برای همین هیچی نگفت ولی یک دفعه از آخر کلاس یک صدایی آمد - تق تق .. ( صدای کف زدن محمدپور بود) بعد صدای کف زدن دیگران و دیگران و یک دفعه تمام کلاس شروع کردن به دست زدن و شادی کردن و به من تبریک می گفتن و... چون من مسئله ای که دبیر غلط حل کرده بود رو درست حل کرده بودم و درست هم برای بچه ها توضیح داده بودم.

آنچنان اون لحظه شادی در زیر پوستم نفوذ کرد که حتی همین الان هم به خاطر یادآوری اون لحظه هیجان زده هستم. خیلی خوب بود و این شد که من تمام درس های ریاضیات جدید - جبر - هندسه - فیزیک و شیمی رو آنچنان با اشتیاق مطالعه می کردم که معدل این پنج درسم در پایان این سال تحصیلی ۱۹ بود ( ۳ تا بیست و یک ۱۷ و یک ۱۸ )

آقای محمدپور هیچ وقت شما رو فراموش نمیکنم هرجا هستی موفق باشی.

۵. به عنوان آخرین مطلب بگذاریم یک گــــــــــــــــاف جدید مدل ۸۵ رو که همین هفته ی پیش دادم رو بیان کنم.

مادر خانومم یک ماشین داشت که برای طرح تعویض ثبتش کرده بود و می خواست وقتی که از حج برگشت کارهای بانکیش رو انجام بده این ماشین یک جا خراب شد و برادر خانوم های محترم بنده اون رو همون گوشه خیابون ولش کردن و آمدند ( چون یک پژو جی ال هم دارن ) حالا خلاصه این ماشین رو آقایان دزدها به سلامتی از کنار خیابون میبرن و با پول عوضش میکنن، برادر خانوم های محترم این رو به مادرشون نمیگن تا توی سفر حج دل نگرانی مال دنیا نداشته باشه و ... خلاصه دو ماه بعد از اون قضیه هفته پیش که این بنده ی خدا خانه ما تشریف داشتن و برای پیدا کردن ضامن وام خودرو بامن مشورت می کردن که همیــــــــــــــطور ییــــــــــــــهو از دهنم پرید حالا خودش که نیست چی رو میخواهید تحویل بدهید. آقا این رو که گفتم دیدم بنده ی خدا چهرش عوض شد گفت مگه نیستش ... مگه چی شده اینم دزدیدن وووووو خلاصه چه گــــــــــــــــــافی دادم !!!!

البته با تدابیر بعدی این گاف پوشیده شد ولی جاتون خالی چه ماستی مصرف کردم تا این گاف رو تونستم ماست مالی کنم.

------------------

دوستانی که به این بازی دعوت می شوند

۱- مفتی

۲-خانه ( الیاس )

 ۳- رضوان ( ارادت قلبی )

۴- آبی و دریا دلیست احوال ما ( پروانه )

۵- ام 17

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:24  توسط عبدالرحمن  |